Friday, July 31, 2009

How big is the internet?

Net users map / Simon Wright

How we size up

According to IWS, the top 5 countries with the most internet users are:

1 - China (298,000,000 users, or 22.4% of their population)
2 – US (227,190,989, or 74.7%)
3 – Japan (94,000,000, or 73.8%)
4 – India (81,000,000, or 7.1%)
5 – Brazil (67,510,400, or 34.4%)

Australia comes in at 25th, with 16,926,015 internet users.

But we zoom all the way up to 7th place if we measure what percentage of the population uses the internet – a whopping 80.6 per cent, according to IWS.

"The Australian online population has now reached maturity in terms of the number of people online and their experience using the internet," Mr Higginson said.

"Despite this fact, the rate of internet participation, Australia-wide, increased notably for the first time in several years ," he said, adding that the latest Nielsen statistics showed it had jumped 6 percentage points to 86 per cent.

However, even experts aren't keen to guess when every person in the world will be online




Thursday, July 30, 2009

Australia’s most popular internet searches

Internet search giant Google has released an interim list of the "fastest rising" search terms for the year, with "Swine Flu", "MasterChef" and even Microsoft's "Bing" search engine reaching the top 10.The company regularly releases lists of the top search terms in several categories, including film and television, retail stores, products and services and individuals.
Microsoft's Bing search engine has come up as the seventh most popular keyword, just behind "Twitter", but managed to reach second place in the "most popular search" category.
The result is a testament to the site's growing popularity. According to market researcher ComScore, Bing gained 0.4% of the market in June to a total of 8.4%. It trails behind Google with 65% and Yahoo with 19.6% of the market, but analysts have still indicated Bing is becoming increasingly popular.
The company also said the fastest rising search terms included "Swine Flu", "MasterChef", Britain's Got Talent contestant "Susan Boyle" and "Stimulus Package".

Fastest rising searches of 2009

1. Swine flu
2. Susan Boyle
3. MasterChef
4. Stimulus package
5. Wimbledon
6. Twitter
7. Bing
8. One HD
9. AFL fixture 2009
10. Bruno

Fastest rising retail searches of 2009

1. Kmart catalogue
2. Target catalogue
3. IKEA Australia
4. Coles Online
5. Bunnings
6. Fantastic Furniture
7. Sportsgirl
8. Good Guys
9. Rebel Sports
10. Crazy John's

Fastest rising searches for products/services of 2009

1. Twitter
2. Bing
3. One HD
4. Windows 7
5. Facebook
6. Skype download
7. Picnik
8. AVG free download
9. Google chrome
10. iTunes download

Fastest rising website searches of 2009

1. ato.gov.au
2. webjet.com.au
3. jetstar.com.au
4. Centrelink online services
5. ticketek.com.au
6. oasis active7. rsvp.com.au
8. realestate.com.au rentals
9. nrl.com
10. afl.com.au

Sunday, July 26, 2009

سفته‌بازي نفتي؛ خوب يا بد؟



اقتصاددانان بسیاری تاثیر منفی سفته‌بازان در بازار نفت را نمي‌پذیرند و آن را افسانه‌پردازی سیاستمداران مي‌خوانند.
این دسته از اقتصاددانان معتقدند که ‌سفته‌بازی نه تنها عامل افزایش شدید قیمت نفت نبوده و نیست، بلکه ‌سفته‌بازان به تعدیل جریانات سرمایه‌اي و معتدل شدن و روان شدن بازار نفت کمک مي‌کنند.‌ اين دسته سه استدلال عمده دارند: اول، تئوري كه طبق آن سفته‌بازان قيمت نفت را تعيين مي‌كنند، با شواهد تجربي موجود همخواني ندارد. دوم، سفته‌بازي – حتي از طريق موسسات سرمايه‌گذاري بزرگ – نقش مفيدي را در بازارهاي نفت بازي مي‌كند و سرانجام، اگر حتي اين قضيه درست باشد و سفته‌بازان باعث افزايش قيمت‌ها باشند، اين هنوز به اين معني نيست كه سخت‌گيري دولت‌ها و وضع قوانین جدید مي‌تواند اوضاع را بهبود بخشد.
این عده همچنین دلیل اصلی افزایش شدید قیمت نفت در سال گذشته را به عوامل دیگری از جمله به کاهش ارزش‌دلار نسبت مي‌دهند. در اثبات‌اين مدعا، عنوان مي‌شود که نفت به‌دلار قيمت‌گذاری مي‌شود و اوپک مجبور شد برای حفظ حاشیه سود خود، قیمت نفت را در سال گذشته افزایش دهد و دلیل اصلی افزایش قیمت نفت، همین کاهش ارزش‌دلار بوده است.‌اين دسته عنوان مي‌دارند نکته جالب توجه‌اين است که نظرها تنها زمانی به ‌سفته‌بازان معطوف مي‌شود که قیمت‌ها در حال افزایش باشند، اما باید ‌اين نکته را در نظر گرفت که ‌سفته‌بازان جزو مهمي‌از بازار به شمار مي‌روند. اگر ‌سفته‌بازان در بازار نباشند، کمپانی‌های تجاری که به دنبال کم کردن ریسک‌هایی هستند که در جریان سرمايه‌گذاري‌هایشان متحمل مي‌شوند، طرفی را پیدا نمي‌کنند که با آن‌ها معامله کنند. اگر CFTC بخواهد که ‌سفته‌بازی را در بازار مواد اولیه از جمله نفت محدود کند، باید فدرال رزرو را تحت نظر بگیرد، چرا که زمانی که سیاست‌های پولی فدرال رزرو به کاهش ارزش‌دلار منجر مي‌شود، قیمت مواد اولیه‌اي که به‌دلار ارزش گذاری شده‌اند، افزایش مي‌یابد، بنابراین ‌سفته‌بازها تنها مي‌خواهند قدرت خرید خود را حفظ کنند.با وجود تمام سوء ظن‌هایی که نسبت به ‌سفته‌بازان وجود دارد، ‌سفته‌بازان نقش مهمي‌در بازار‌ايفا مي‌کنند. همان‌طور که
جی. دی فاستر گفته است: «‌سفته‌بازان ریسکی را که فرد دیگری نمي‌خواهد، تقبل مي‌کنند و اگر در پذیرش ریسک کار درستی کرده باشند، پاداش مي‌گیرند و اگر‌اشتباه کرده باشند، پولشان را از دست مي‌دهند
آیا ‌سفته‌بازان قیمت‌ها را افزایش داده‌اند؟
پس از مطرح شدن مباحث مطروحه در بالا، صحبت‌هایی مبنی بر افزایش قدرت کمیسیون مشتقات مالی آمریکا (CFTC) مطرح شده است و در همین روزها احتمالا شدت خواهد گرفت.
در ‌اين مقاله با بهره‌گیری از رابرت مورفی، اقتصاددان و از کارشناسان فدرال رزور، به سه مدعای اصلي‌اشاره مي‌شود. اول ‌اين که تئوري كه طبق آن سفته‌بازان قيمت نفت را تعيين مي‌كنند، با شواهد تجربي موجود همخواني ندارد. دوم، سفته‌بازي (حتي از طريق موسسات سرمايه‌گذاري بزرگ) نقش مفيدي را در بازارهاي نفت بازي مي‌كند و سرانجام، اگر حتي اين قضيه درست بود و سفته‌بازان باعث افزايش قيمت‌ها بودند و حتي اگر اين امر ناپسندي به حساب مي‌آمد، اين هنوز به اين معني نيست كه سخت‌گيري دولت فدرال مي‌توانست و مي‌تواند اوضاع را بهبود بخشد. در‌ اين راستا اقتصاددانان لیبرال‌تر معتقدند که بار ديگر به نظر مي‌رسد كه دولت براي يك مشكل خيالي، راه حلي خیالی پيشنهاد داده است.
اگر چه گفته‌هاي مايكل مستر، مدير صندوق پوشش ريسك، آمارهاي موثري كه نشان‌دهنده همبستگي بين افزايش قيمت نفت و مقدار پول نمادي، سرمايه‌گذاري شده توسط شرکت‌های بزرگ و صندوق‌ها در بازار آتی‌ها را شامل مي‌شود، اما تئوري اقتصادي نشان مي‌دهد كه ‌اين علایم و‌ اين نتایج صحیح نیستند. بياييد براي يك لحظه فرض كنيم كه سفته‌بازان واقعا باعث افزايش قيمت‌هاي نفت نسبت به سطح بالای آن بودند. تصور كنيد كه در قيمت 70دلار به ازاي هر بشكه، هنگامي كه در هر روز مصرف‌كنندگان 85ميليون بشكه در هر روز مي‌خريدند، توليدكنندگان در هر روز 85ميليون بشكه (حدودا توليد نفت كنوني در دنيا همين مقدار است) به بازار عرضه مي‌كردند. مقدار عرضه شده با مقدار تقاضا شده برابر است و اقتصاد مي‌تواند در اين نقطه در تعادل به سر برد.
حال تصور كنيد كه به هر دليلي، سرمايه‌گذاران خارج از ‌اين بازار (مثل شرکت‌ها و صندوق‌های سرمايه‌گذاري) كه ذاتا هيچ كاري با بازار نفت ندارند، شروع به خريد ميلياردها‌دلار از قراردادهاي آتي نفت كنند. به اين صورت كه آنها قرارداد الزام‌آوری را با تولیدکنندگان نفت منعقد مي‌کنند که مثلا طی آن در يك تاريخ مشخص در آينده (12ماه آينده) به ازاي مثلا 1000بشكه نفت مقدار معيني پول بپردازند.
طبيعتا هر چه سرمايه‌گذاران تعداد بیشتری از‌ اين قراردادها منعقد کنند، قيمتي كه نياز است به توليدكنندگان نفت بپردازند، بالاتر مي‌رود؛ چرا که هنگامي كه توليدكنندگان مقادير بيشتر و بيشتري را مي‌فروشند، متوجه مي‌شوند كه ظرفيت آنها در آن تاريخ آتي سرانجام به سر خواهد رسيد. (آنها قبلا تعدادی از قراردادهاي آتي را طبق معمول به خطوط هوايي و ديگر بازیگران قدیمي‌ این بازار فروخته‌اند) به همین جهت مثلا سرمايه‌گذاران سفته‌باز، مشغول دادن پيشنهاد مقادير بالاتر براي قراردادهاي آتي نفت هستند كه بايد در زمان يك سال تحويل داده شوند.
هنگامي كه قيمت آتي‌ها بالاتر و بالاتر مي‌رود، افراد بيشتر و بيشتري در بازار، به افراطي بودن و نادرست بودن و بالا بودن قیمت آنها اعتقاد پيدا مي‌كنند. زماني كه قیمت آتی به 100دلار برسد (در مقايسه با قيمت کنونی 70دلار)، تعدادي سفته‌باز از بازار آتي خارج خواهند شد تا سود كوتاه‌مدتي كسب كنند. به اين معنا كه آنها تعدادي از قراردادهاي آتي را به ديگر سفته‌بازان (یا مشتریان) سرسخت مي‌فروشند.
در اين حالت، توليدكنندگان نفت درگير نيستند، چون سفته‌بازان كوتاه‌مدت و بلند‌مدت به سادگي و روی کاغذ با یکدیگر معامله کرده و شرط‌بندي يك سويه‌اي مي‌كنند و گويي توليدكنندگان تماشاگراني هستند كه بازي بازار نفت را از بيرون تماشا مي‌كنند.
اگر ما دستكاري قيمت‌ها توسط سفته‌بازان را تصديق كنيم، اين اولين مرحله و نشانه آن است.
اگر آنها واقعا مسوول نوسانات قيمت نفت بودند، بايد دوره‌های طولانی Contango وجود مي‌داشت، دوره Contango، دوره‌اي است که طی آن قيمت‌هاي آتی از قيمت‌هاي لحظه‌اي بيشتر مي‌شوند. (البته باید توجه داشته باشيد كه اگر چه دستكاري قيمت باعث ايجاد Contango مي‌شود، ولي لزوما اين يك رابطه دوسويه نيست و Contango مي‌تواند در بازاري كه در آن هيچ‌گونه دستكاري قيمتي صورت نگرفته نيز وجود داشته باشد.) با وجودي كه یک Contango طولاني مدت در‌اين بازار وجود داشت؛ اما در جولاي 2007 پايان گرفت و از آن پس بازار نفت عموما در حالتی به سر برد که قیمت‌های لحظه‌اي از قیمت‌های آتی بیشتر بودند. اما صبر كنيد، يك تفسير ممكن براي كمبود Contango وجود دارد. اگر فاصله بين قيمت‌هاي آينده و قيمت‌هاي لحظه‌اي به‌اندازه كافي بزرگ شود، مردم براي انباشتن بشكه‌هاي حقيقي نفت، انگيزه پيدا مي‌كنند. به عنوان مثال، فرض كنيد كه قيمت آتي‌ها براي يكسال به 140دلار برسد، سرمايه‌گذاراني كه مي‌توانستند در قيمت لحظه‌اي، هزار بشكه را در قيمت 70دلار بخرند، در جريان يك قرارداد آتي 12ماه صبر مي‌كنند و سرانجام طبق قرارداد بسته شده، نفت را بشكه‌اي 140دلار تحويل مي‌گيرند. سود 70دلار به ازاي هر بشكه مطمئنا بهره سرمايه سرمايه‌گذاري شده و هزينه‌هاي انبارداري و بيمه و ديگر ريسك‌ها را پوشش مي‌دهد.
واضح است كه با فرض اينكه سفته‌بازان سرسخت، كه در ابتدا قيمت‌هاي آتي را تحت تاثير قرار داده بودند و از‌اين امکان آربیتراژ سود مي‌بردند، به خريد قراردادهای آتی ادامه مي‌دهند، اين نوع فرصت آربيتراژ دوام نمي‌يابد.
شما فرض کنید که همچنان ‌سفته‌بازان سرسخت به خرید قراردادهای آتی ادامه دهند تا قیمت آتی را در 140‌دلار ثابت نگاه دارند. در‌اين صورت و به‌خاطر وجود‌ اين فرصت آربیتراژ 70‌دلاری، بدیهی است که خرید نقدی نفت به شدت طرفدار پیدا مي‌کند و تا وقتي كه قيمت لحظه‌اي اين‌قدر بالا نرود كه اين احساس را كه سرمايه فرد براي مدت 12ماه مسدود شده است، به وجود نياورد، سرمايه‌گذاران، نفت را امروز در بازار لحظه‌اي مي‌خرند تا آن را ذخيره كنند. اين در حقيقت مكانيزمي است كه سفته‌بازان مي‌توانند از طريق قراردادهاي آتي‌، قيمت‌هاي لحظه‌اي را تحت تاثير قرار دهند؛ اما هنگامي‌که آمار تمامي‌اجزا بازار نفت به صورت گاه به گاه و یا انتخابی تحلیل مي‌شود، کل ‌اين مکانیسم ناپدید شده و به چشم نمي‌آید، به طوری که تحليل‌گران قیمت نفت نقدی و آتی را در هفته اول مثلا حول و حوش 70‌دلار مشاهده مي‌کنند و سپس هر دوی‌ اينها را در هفته دوم، حدود 140‌دلار مي‌بینند. در‌اين هنگام طرفداران تئوری ساخته شدن حباب توسط ‌سفته‌بازی مدعی مي‌شوند که عدم وجود Contango ، سفته‌بازان را از دستكاري قيمت‌ها مبرا نمي‌كند.
در ‌اين هنگام، طرفداران تئوری‌ايجاد حباب توسط ‌سفته‌بازان خواهند گفت که حتي اگر چنين باشد، ما علائم ديگري داريم كه نشان‌ مي‌دهد، ‌سفته‌بازان افزايش قيمت عمده‌اي را ايجاد كرده‌اند، به عنوان مثال موجودي انبارهاي نفت خام در دوره مورد‌اشاره، رشد داشته است. به طور كلی، براي اينكه قيمت لحظه‌اي تحت تاثير قرار گيرد، بشكه‌ها بايد براي تحويل به بازار، از مصرف‌كنندگان قديمي به سمت انبارهای ‌سفته‌بازان منحرف شوند.
اگر ما در آغاز تعادلي در مقدار 80ميليون بشكه در هر روز و قيمت 70دلار به ازاي هر بشكه داشته باشیم، يك قيمت جديد 140دلاري به ازاي هر بشكه، مي‌تواند باعث ايجاد اضافه عرضه شود. البته به‌اين آگاهیم که در بازار نفت، عرضه و تقاضا به طرز‌ آشكاري بي‌كشش هستند، به اين معني كه تغييرات بزرگ در قيمت تنها تغييرات كوچكي را در مقدار عرضه و تقاضا شده ايجاد مي‌كنند. با اين وجود، قطعا يك افزايش صد‌درصدي در قيمت، باعث ايجاد مازاد مقدار عرضه شده نسبت به مقدار تقاضا شده (توسط مصرف‌كنندگان قديمي) در بازار لحظه‌اي خواهد شد. شايد در بشكه‌اي 140دلار، هنگامي كه توليدكنندگان 86ميليون بشكه به بازار مي‌آورند، پالایشگاه‌ها، مشتريان صنعتي و ديگر خريداران قديمي تنها 84ميليون بشكه خريداري كنند. اگر اين اتفاق بيفتد نياز است كه در هر روز دو ميليون بشكه به سمت انبارها روانه گردد. با چنين ساختار زماني قيمت‌هاي نفت، داده‌ها هيچ نشانه‌اي از چنين انباشتگي در انبارها نشان نمي‌دهند. همان‌طور كه در نمودار زير نشان داده شده، به نظر مي‌رسد كه انبارهاي تجاري در ايالات‌متحده با جهشي تند در قيمت‌هاي لحظه‌اي نفت خام، تحت تاثير قرار نمي‌گيرند.
پس مي‌دانیم که اگر سفته‌بازان قيمت‌هاي آتي‌ها را از سطحي كه نزد مصرف‌كنندگان منصفانه به نظر مي‌رسد بالاتر ببرند، ما بايد شاهد افزایش قیمت آتی‌ها به قیمت لحظه‌اي و يا رشد در انبارها باشيم. به‌عبارت دیگر، ما هنوز هیچ نشانه‌اي از هشدار نسبت به نقش ‌سفته‌بازها نديده‌ايم؛ قيمت‌هاي لحظه‌اي نفت در هنگامي‌ که رشد سریعی داشته‌اند از قیمت‌های آتی نفت بیشتر بوده‌اند. (همانگونه كه شكل 1 نشان مي‌دهد) انبارهاي تجاری نفت در ايالات متحده براي يك دهه در محدوده با ثباتي به سر برده‌اند.
طرفداران تئوری ايجاد حباب‌ها توسط ‌سفته‌بازان، تنها يك كارت دیگر براي بازي دارند: فرض كنيد كه سرمايه‌گذاران با سرمايه‌گذاري در قراردادهاي آتي‌ها، در واقع قيمت آتي‌ها را به سمت 140دلار هل مي‌دهند؛ در صورتی که ویژگی‌های بنیادین بازار، تنها قیمتی در حدود 70‌دلار را پشتیبانی مي‌کنند. اكنون، راه بالا بردن قيمت لحظه‌اي تا 140دلار، نه افزايش تقاضا، بلكه کاهش عرضه است؛ زیرا با دانستن اينكه مثلا کشورهای عضو اوپک مي‌توانند نفت سال آينده‌شان را با توقف در قيمت 140دلار به ازاي هر بشكه تخليه كنند، چرا بايد به تلمبه‌زني در همان نرخ كنوني كه تنها بشكه‌اي 70دلار عايدي دارد، ادامه دهند؟
بنابراين تئوري، وزراي كشورهاي عضو اوپك سود ناچيزشان را در قراردادهاي آتي(چرا که سود قراردادهای آتی تنها به ‌سفته‌بازان مي‌رسد)، با تقليل توليد جاري‌شان و در نتیجه افزایش دادن قیمت نفت لحظه‌اي جبران مي‌کنند. با اين كار، قيمت‌هاي آتي‌ها و قیمت‌های لحظه‌اي در سطح مشابه قيمت 140دلار قرار مي‌گيرند و‌اين کشورها منتفع شده و در نتیجه موجودي انبارها هم کاهش مي‌یابد.
در نتيجه اوپك مي‌تواند، قيمت‌هاي لحظه‌اي را از طريق انحراف توليدات از بازار بالا برد؛ اما آنها تنها مي‌توانند توليدات را زير زمين احتكار كنند نه در تانكرهاي روي زمين يا از طريق امكانات ذخيره‌سازي كه آمارگران بتوانند آنها را حساب كنند. این انصافا تئوری جالب و قابل تاملی است؛ اما افسوس كه آمارها به سادگي اين تئوري را تاييد نمي‌كنند! به طوري كه با داده‌های ساختار زماني قيمت‌ها، آمارهاي توليد اوپك دقيقا متضاد چيزي است كه داستان ما مي‌طلبد.
طبق تخمين‌هاي EIA (سازمان اطلاعات انرژي)، اگرچه در واقع توليد اوپك از سال 2005 تا فصل اول 2007 كاهش يافته است؛ اما از آن پس در هر فصل توليدش افزايش پیدا کرده. به ويژه، ميزان توليد اوپك يك دوره كامل در بهار 2008 به بالاترین میزان خود در تاریخ رسید. بنابراين هنگامي كه قيمت‌هاي لحظه‌اي نفت در بيشترين حد خود بودند، اوپك توليدش را در هر دوره افزايش داده است. پس واضح است كه در حقيقت تئوري‌اي كه سرمايه‌گذاران نهادي رشد قيمت‌هاي نفت را از طریق کاهش عرضه، دو برابر كرده‌اند، همواره مبهم و بی‌مبنا بوده است.
آخرين ابهام، شامل مقادير عظيم ذخاير نفت در تانكرهاي ايرانيان است. اگرچه اين هميشه ممكن است كه سفته‌بازان مسوول افزایش قیمت‌ها باشند؛ اما اين محتمل‌تر به نظر مي‌رسد كه افزايش در قيمت‌هاي نفت به علل واقعی‌تر و غیرتوهمي‌تری مربوط باشد. عللی همانند: افزايش در تقاضا (به‌ويژه از سوي چين)، عرضه بدون کشش جهاني و افت‌دلار در برابر يورو (طي يك سال (2008-2007) بيش از 15درصد) و ...
‌سفته‌بازی؛ مفید یا مخرب؟!
تابه حال نشان داده شد كه احتمالا سفته‌بازان مسوول ركورد زدن قيمت‌هاي نفت نيستند، اكنون مزاياي فعاليت‌هاي آنها را يادآوري مي‌كنیم(البته‌اين مزایا را مي‌توانید در هر کتاب اقتصاد مالی و یا امثالهم بیابید):
نخست، مي‌دانیم که تمامي سفته‌بازان خدمت حياتي در جهت تعديل سريع قيمت‌ها و كاهش فراريت (volatility) بازار انجام مي‌دهند. به طور كلي، يك سفته‌باز در قيمت پايين مي‌خرد و در قيمت بالا مي‌فروشد. در كل چرخه قيمت كالا، سفته‌بازي فراريت را كاهش مي‌دهد، چراكه خريد (هنگامي كه قيمت پايين است) قيمت‌ها را به سمت بالا مي‌كشد و فروش (هنگامي كه قيمت بالا است) قيمت‌ها را به سمت پايين هل مي‌دهد. بنابراين سفته‌باز واقعي (كسي كه به كالا وابسته نيست و به درستي تنها بر تغيير قيمت‌ها شرط‌بندي مي‌كند) به‌اندازه درستي پيش‌بيني‌اش سود مي‌كند و همچنين به نسبت ضعف در پيش‌بيني‌اش بايد تاوان بپردازد. در يك بازار نفتي پر ریسک ( به خاطر احتمال حمله به خاورمیانه، خرابكاران در عراق و نيجريه، دشمنان خشمگيني كه ممكن است تقاضا را محدود كنند و مشاجرات سياسي در کشورهای نفتی)، سفته‌بازان اطمينان دارند كه آگاهی‌های محدود و مختص به متخصصان در تمامي اين رشته‌ها، به سرعت در قيمت‌هاي بازاری منعكس مي‌شود.
اکنون نشان خواهم داد که استدلال‌هاي بالا موجب مي‌شود كه حتي اگر شواهد گویای‌ اين بود كه سفته‌بازان در افزايش شديد قيمت‌هاي نفت مسوول بوده‌اند، هنوز هم يك دعوي قابل‌طرح براي احترام به رفتار آنها وجود دارد! براي مثال، اگر اسرائيل و اعراب با یکدیگر بجنگند، مثلا ممکن است که قيمت‌هاي لحظه‌اي نفت با وحشتي فزاينده به بيش از 400دلار در هر بشكه برسد. در چنين فضايي، مردم از موجودي‌هاي گسترده انبار كه به خاطر فعالیت‌های شبانه‌روزی سفته‌بازان (بنابر ادعای تئوری‌ايجاد حباب توسط ‌سفته‌بازان) در ساختار تولید انباشته شده‌اند، خشنود خواهند شد!!
اقتصاددانان بازار آزاد متوجه نقش مفيدي كه قيمت‌ها در هماهنگ‌سازي توليد و مصرف بازي مي‌كنند، هستند. اين نقش براي قيمت‌هاي آتي‌ها و تخصيص منابع بين مصارف حال و آينده نیز كاربرد دارد. سفته‌بازان واقعي اطمينان دارند كه قيمت‌هاي آتي‌ها تا حد ممكن دقيق هستند، بنابراين رفتار خود را تا حد ممكن به طور موثري با‌ اين قیمت‌ها هماهنگ مي‌كنند.
اما سرمايه‌گذاران نهادي مثل صندوق‌هاي بازنشستگي يا شركت‌هايي كه به خريد سهام شركت‌هاي ديگر مبادرت مي‌كنند، چطور؟
اگر مديران اين نهادها دو درصد نمايش در شاخص قيمت‌ها را هم تحمل مي‌کنند و باز از تقاضایشان دست نمي‌کشند، اين به خاطر آن است كه در حال تلاش براي حرکت در جهت افزایش احتمالی و جهشی قيمت‌ها هستند،‌ اين به دلیل‌ اين که ‌اين صندوق‌ها با اتاق جنگ در کاخ سفید، یا یهودی‌های اسرائیلی و یا جنگجویان نیجریه‌اي ارتباط دارند، نیست. بنابراين آيا اين سرمايه‌گذاران، جريان اکتشافی قيمت‌ها را از طريق پرتاب سبد مختلط ميلياردهايشان، منحرف نمي‌كنند؟ پاسخ منفی است، چرا که بازار مي‌تواند از پس‌اين شرایط برآيد.
در اين صورت، بازار به خوبی‌ اين افراد را که دانش کافی برای پيش‌بيني نداشته‌اند، با از بین بردن پول‌های گزافشان، تنبیه مي‌کند. بنابراين اگر اين سرمايه‌گذاران ‌اشتباه مي‌كنند و قيمت‌ها را در يك حساب امیدوارکننده؛ اما ناپايدار، به سمت بالا هل مي‌دهند، منتظر ايستاده‌اند تا به خاطر حماقت‌شان بيشتر زيان كنند. چرا که زمان از بین رفتن حباب بر هیچ‌کس روشن نیست!
بله حباب‌ها به وجود مي‌آیند (مثل بازار مسكن، چه در ‌ايران و چه در آمریکا) اما اگر دولت مجازات‌ها يا اجبارهاي ساختگي براي كساني كه‌اشتباه مي‌كنند در نظر بگيرد، انگيزه را در سرمايه‌گذاران ريسك‌گريز از بين مي‌برد. همچنين اگر سياستمداران پيشاپيش مي‌دانستند كه كدام سرمايه‌گذاری هوشمندانه و کدام احمقانه است، و نیز کدام ‌سفته‌باز مفید و کدام مخرب است، ما به طور کلی نيازي به بازارهاي مالي نداشتيم.
يك نكته مهم آن است كه اگر مديران صندوق‌های بازنشستگي و ديگر هج فاندها، آتي‌هاي نفت را مي‌خرند، لزوما به اين دليل نيست كه آنها مي‌توانند روند افزايش قيمت‌ها را به دقت پيش‌بيني كنند. بلکه غالبا آنها كالاها را مستقيما به سبد كالاهايشان اضافه مي‌كنند تا مشتريانشان را از خطرات بسیار بزرگ در برابر افزایش غیرقابل پيش‌بيني قیمت کالاهای اولیه حفظ کنند.
به‌عبارت دیگر حتي تندترين انتقادها نيز هنگامي كه خطوط هوايي، قراردادهاي آتي‌هاي نفت را خريداري مي‌كند تا خود را در برابر تغييرات قيمت كه مي‌تواند كسب‌و‌كار آنها را ويران كند، محافظت كنند، به سکوت تبدیل مي‌شوند؛ چرا که آنها به‌طور مشخصی دارند خودشان را از افزایش قیمت‌ها در آينده حفظ مي‌کنند و‌ اين امر برای صندوق‌های بزرگ هم به نحوه دیگری صادق است.
دخالت دولت موثر است؟!
بحث‌هایی که تا به حال مطرح شد، خطر طرح‌هاي پيشنهادي براي تنظيمات بيشتر يا حتي قدغن كردن سرمايه‌گذاري نهادي در بازار آتي‌ها را نشان مي‌دهد. حتي اگر سفته‌بازان قيمت‌هاي نفت را به سمت بالا تغيير مي‌دادند و حتي اگر اين امر چيز بدي بود، ابزارهایی که در دست دولتمردان (مثلا دولتمردان آمریکایی) وجود دارد، ‌اين امکان را به آنها نمي‌دهد که بتوانند کار موثری در‌اين خصوص انجام دهند. ميليونرهايي كه مي‌خواهند بر نفت شرط‌بندي كنند، هنوز مي‌توانند در بازارهايی غیر از بازار آمریکا، اين كار را انجام دهند و به فرض، هنوز مي‌توانند قيمت نفت را به سمت بالا هدايت كنند. دولت همان‌طور که نمي‌تواند دادوستد كوكائين را متوقف كند، نمي‌تواند جلوي سفته‌بازي نفت را بگيرد.
به هر حال، مثل هنگامي كه مبارزه با مواد مخدر با ابزارهای قانونی، شكل واقعی‌اين بازار را بر هم مي‌زند و منجر به انواع مختلف دردسرهاي غيرضروري مي‌شود، اگر دولت آمریکا یا دولت‌های دیگر، سرمايه‌گذاري‌هاي نهادي در آتي‌هاي نفت را به شدت كنترل كنند نيز اتفاقی شبیه به همین رخ خواهد داد. چرا که اگر در‌اين بازار چنین سودی وجود دارد، ‌اين سود توسط کسی با ریسک بالاتری کسب خواهد شد. اما مشكل‌اشاره شده باقي مي‌ماند؛ به اضافه‌اين که اكنون ديگر شهروندان هيچ راهي براي مقاومت بيشتر در مقابل افزايش قيمت‌هاي نفت ندارند كه اين نه تنها منجر به قيمت‌هاي بالاتر نفت مي‌شود، بلكه منجر به صدمه ديگر بازارها نيز مي‌شود.
به طور خلاصه، آمارهاي تئوري را كه طبق آن سفته‌بازان مسوول افزايش عمده در قيمت‌هاي نفت هستند، تاييد نمي‌كنند، همچنين حتي اگر اين‌چنين باشد، ‌سفته‌بازان، برای فعالیت‌های بازار و برای کاهش نوسانات در بازارها مفید هستند و اين كار را از طريق هموارسازي و سرعت‌بخشي به تعديلات قيمت انجام مي‌دهند.
در نهايت، تدوين قانون پيشنهادي به منظور محدود ساختن ‌سفته‌بازی نهادی، سفته‌بازان را از دستکاری قيمت‌ها(به فرض) باز نمي‌دارد؛ بلكه تنها مديران را در حفاظت از مشتريانشان از بازارهاي فرار باز مي‌دارد.
پيش‌بيني قیمت نفت درآينده
اگر از همان تحلیل قدیمي، اما معتبر عرضه و تقاضا در بازار نفت استفاده کنیم، بدیهی است که رکود جهانی تنها به تقاضا لطمه وارد نساخته و آن را کاهش نداده، بلکه عرضه را نیز تحت تاثیر قرار داده است. برای مثال، آژانس بین‌المللی انرژی با ذکر دلایل فسخ یا تعویق سرمايه‌گذاري‌ها در میدان‌های نفتی که در هنگام پایین بودن قیمت‌های نفتی، با وجود هزینه‌های بالای تجهیزات و نیروی کار، منافع ‌اندکی دارند، بیان داشته: «قابل توجه است که در مقایسه با رشد میان مدت 1.5‌ميليون بشکه در روز در سال گذشته، اکنون پيش‌بيني مي‌شود که عرضه کل کشورهای غیرعضو اوپک 0.4 تا 0.9‌ميليون بشکه در روز تا سال 2014 کاهش یابد. بیشترین میزان کاهش از سمت کاهش تولیدات در میدان‌های نفتی قدیمي‌تر به ویژه در مکزیک، روسیه، انگلستان و نروژ ناشی مي‌شود.ضمنا جدیدترین سواحل نفتی کانادا نیز برای تولید در حال حاضر نفع چندانی ندارند ، چرا که تولید آنها بسیار هزینه بر است.» در همین راستا، پيش‌بيني مي‌شود که تا 70‌درصد پروژه‌هایی که دیگر از نظر اقتصادی به صرفه نیستند، ملغی شده یا به تعویق بیفتند.
فارغ از تصویب شدن یا تصویب نشدن چنین مقررات سخت‌گیرانه‌اي و بدون نیاز به تحلیل چگونگی تاثیر‌ اين مقررات، به نظر مي‌رسد که از یک سو با توجه به پيش‌بيني‌های خوشبینانه تخفیف یافتن رکود جهانی، تقاضای نفت به سمت بالا گرایش داشته باشد و از طرف دیگر، عرضه نفت هم همان‌طور که گفته شد رو به کاهش باشد.‌ اين شکاف میان عرضه و تقاضا، حداقل در ماه‌ها و شاید سال آينده، موجب افزایش قیمت نفت و کم اثر بودن چنین مقرراتی (حتی به فرض کارآیی و امکان وضع‌اين مقررات) در بازار نفت را فراهم خواهد آورد.

رتبه‌بندي توليد ناخالص داخلي كشورهاي دنيا

صندوق بین‌المللی پول در گزارشی به طبقه بندی تولید ناخالص داخلی کشورهای مختلف دنیا بر مبنای ارزش تولید ناخالص داخلی در سال 2008 میلادی پرداخته است.

بر مبنای این گزارش ارزش تولید ناخالص داخلی دنیا در سال 2008 میلادی برابر با 812/60689‌ميليارد دلار آمريكا بوده است و ارزش تولید ناخالص داخلی اتحادیه اروپا معادل 115/18394‌ميليارد دلار اعلام شده است. مطالعات نشان مي‌دهد در سال 2008 میلادی اتحادیه اروپا تقریبا 30‌درصد از تولید ناخالص داخلی دنیا را تشکيل مي‌دهد و تاثیرگذارترین منطقه در دنیا محسوب مي‌شود. بر طبق این گزارش ارزش تولید ناخالص داخلی ایالات متحده آمريكا در سال 2008 میلادی برابر با 6/14264‌ميليارد دلار بوده است و این کشور سازنده کمتر از 24‌درصد تولید ناخالص داخلی دنیا بوده است.
صندوق بین ‌المللی پول در ادامه این گزارش طبقه بندی کشورهای جهان پرداخته است. بر طبق این گزارش در سال 2008 میلادی دومین اقتصاد دنیا از نظر ارزش تولید ناخالص داخلی کشور ژاپن بود . در این سال ارزش تولید ناخالص داخلی این کشور آسیایی که دومین اقتصاد بزرگ دنیا است برابر با 4923/761‌ميليارد دلار بود. ارزش تولید ناخالص داخلی کشور چین در سال 2008 میلادی برابر با 614/4401‌ميليارد دلار آمريكا اعلام شد که جایگاه سومین اقتصاد بزرگ دنیا را از آن خود کرده است. سهم اقتصاد ژاپن و چین در تولید ناخالص داخلی دنیا در سال 2008 میلادی به ترتیب 8‌درصد و 7‌درصد اعلام شده است . این دو کشور در کنار هم سهمی کمتر از آمريكا در اقتصاد دنیا دارند و به همین دلیل نمی‌توان تصور کرد در آینده‌ای نزدیک بتوانند جای آمريكا را در اقتصاد دنیا بگیرند و رهبری اقتصاد جهان را از آن خود کنند.
طبق این گزارش کشورهای آلمان، فرانسه انگلیس و ایتالیا به ترتیب در جایگاه چهارم تا هفتم این جدول قرار دارند. بنابراین از هفت کشوری که بزرگترین بازيگران در تولید ناخالص داخلی دنیا هستند، شش کشور عضو سازمان توسعه و همکاری‌های اقتصادی هستند و در زمره کشورهای صنعتی قرار دارند و تنها چین به عنوان یک کشور در حال توسعه نقشی قابل توجه در جهان دارد. دومین کشور در حال توسعه در این جدول کشور روسیه است که جایگاه هشتم را به خود اختصاص داده است. سهم این کشور در تولید ناخالص داخلی دنیا کمتراز 2‌درصد است. در سال 2008 میلادی ارزش تولید ناخالص داخلی روسیه برابر با 586/1676‌ميليارد دلار آمريكا بوده است. برزیل سومین کشور در حال توسعه در این جدول بود که جایگاه دهم را از آن خود کرده بود و هند با کسب جایگاه دوازدهم در جدول سومین کشور در حال توسعه بزرگ محسوب مي‌شود.

Saturday, July 25, 2009

رمز گشایی از تحولات اخیر

انتشار نامه آیت الله علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی به محمود احمدی نژاد و دستور صریح وی به عزل اسفندیار رحیم مشایی از سمت معاونت اول ریاست جمهوری، تازه ترین رویداد در زنجیره حوادث پر نشیب و فرازی است که در بیش از دو ماه گذشته با رقابت های انتخابات ریاست جمهوری آغاز شد و با اعلام نتایجی جنجال برانگیز و اعتراضات و ناآرامی های بی سابقه ادامه یافت.

همه این رویدادها، اگرچه به جمهوری اسلامی ایران سیمایی تازه و از جهاتی بی نظیر در حیات سی ساله اش بخشیده، همزمان ابهامات و فرضیه های متعددی را در باره سرحلقه تحولات و اهداف این رویکرد پدید آورده است.

به نظر می رسد مداخله مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در عزل معاون اول فردی که به ویژه پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری از حمایت تمام و کمال آقای خامنه ای برخوردار بوده، تا حدود زیادی به کنار زدن شماری از فرضیه ها و پر رنگ تر شدن برخی دیگر از گمانه زنی ها کمک خواهد کرد.

انتشار علنی دستور آقای خامنه ای به محمود احمدی نژاد، شش روز پس از نگاشته شدن آن، در شرایطی صورت گرفت که به رغم تغییر جهت برخی از تندروترین حامیان آقای احمدی نژاد، مانند روزنامه کیهان و سایت اینترنتی رجا نیوز و انتقادهای کم سابقه آنان از او، آقای احمدی نژاد بر خودداری خود از برکناری اسفندیار رحیم مشایی تاکید کرده بود.

کلیدی برای بازگشایی رمزها؟

در روزهای گذشته، به رغم انتشار اخباری درباره دستور آقای خامنه ای به کسی که یک هفته پس از انتخابات در خطبه های نماز جمعه تهران او را در مقایسه با اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس خبرگان رهبری نزدیک تر به خود دانسته بود، آقای احمدی نژاد و چهره ها و رسانه های نزدیک به او، با نادیده گرفتن این دستور از باقی ماندن آقای رحیم مشایی در سمت خود خبر داده بودند.

از همین رو، اگرچه به نظر می رسد که انتشار نامه آقای خامنه ای به محمود احمدی نژاد، عملا برای پایان دادن به این مقاومت صورت گرفته باشد، اما چنین اقدامی می تواند نه تنها پیامدهای تعیین کننده ای در فضای سیاسی ایران داشته باشد، بلکه همچنین می تواند همچون کلیدی برای بازگشایی رمز حوادث دو ماه گذشته به کار گرفته شود.

سرمقاله روز شنبه سوم مرداد ماه حسین شریعتمداری، نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان، به روشنی از مرزهای تازه ای در افق سیاست و دولتمردی خبر می دهند که اگر تا پیش از این به طور غیر رسمی یا غیرعلنی عمل می کردند، اکنون قرار است آشکارا مناسبات قدرت را تعیین کنند.

در سرمقاله روزنامه کیهان، که بر اساس نقش موثرش در معادلات قدرت، فراتر از یک روزنامه ارزیابی شده، نوشته شده است: "انگار جناب رئیس جمهور فراموش کرده اند که انتظار مردم برای عزل مشایی یک «خواهش دوستانه»! یا «توصیه اخلاقی»! نیست که پذیرش یا رد آن در اختیار آقای احمدی نژاد باشد، بلکه عزل مشایی بعد از دستور صریح رهبرمعظم انقلاب یک وظیفه غیرقابل خدشه قانونی و تکلیف صریح و روشن «شرعی» است که حق عدول از آن را ندارند."

آقای شریعتمداری در سر مقاله خود، نه تنها از اسفندیار رحیم مشایی به عنوان یکی از مهره های کودتای مخملین یاد می کند، بلکه در اقدامی بی سابقه، در نقد تعلل محمود احمدی نژاد در عزل آقای مشایی نوشته است: "با اندکی تسامح می توان تعلل ایشان را ناشی از کم دانی و ضعف بینش اسلامی وی دانست و نه خدای نخواسته کم توجهی به اصل ولایت فقیه و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، هرچند که این ضعف بینش، کم نقیصه ای نیست."

چنین حمله ای به محمود احمدی نژاد، در شرایطی صورت می گیرد که معرفی آقای احمدی نژاد به عنوان فرد پیروز انتخابات با اعتراضات فراوانی روبه رو بوده و مشروعیت و قانونی بودن آن، نه تنها از سوی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، دو نامزد معترض و هواداران آنها، بلکه از سوی شماری از بلندپایه ترین چهره های سیاسی و مذهبی ایران به طور کلی رد شده است.

انتخابات دهم: گذرگاهی برای تعیین مسیر آینده

مداخله مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در تعیین مناصبی که حتی نیازمند رای نمایندگان مجلس نیز نیستند، به معنای آن است که حتی فردی که به بنا به تایید آقای خامنه ای رای نزدیک به ۲۵ میلیون نفر یا ۶۳ درصد از رای دهندگان را به دست آورده، قادر نیست خود معاونان و اعضای کابینه اش را برگزیند.

به این ترتیب، در حالی که حاکمیت با آنچه که حتی کسی همچون اکبر هاشمی رفسنجانی از آن به عنوان بحران یاد کرده درگیر است، رویارویی صریح با محمود احمدی نژاد، چرا و با کدام انگیزه ها صورت می گیرد؟

در پاسخ به این سوال، چند گمانه را می توان مورد بررسی قرار داد:

فرضیه اول: انتخاب و معرفی اسفندیار رحیم مشایی، برای جلب توجهات از مساله مشروعیت و قانونی بودن دومین دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد به مساله انتصابات و اعضای کابینه وی صورت گرفته است.

در این فرض، معرفی آقای رحیم مشایی حرکتی تاکتیکی با فرجامی مشخص در نظر گرفته می شود که هدف آن بیشتر به حاشیه راندن اعتراضات به ماهیت و بنیان دولت دهم و کشاندن سطح بحث ها به اعضای این دولت است.

حتی اگر اظهارات محمود احمدی نژاد در باره اسفندیار رحیم مشایی و نسبت خانوادگی این دو نادیده گرفته شود، هنوز دلایل دیگری برای رد این گمانه وجود دارد.

معرفی برخی از اعضای کابینه از سوی محمود احمدی نژاد نه تنها موجب نشد که نامزدهای معترض و هواداران آنها، خواسته خود را فراموش کنند یا بحث آنان درباره آنچه کودتا خوانده شده کمرنگ شود، بلکه در عمل برعکس به بروز انشقاق ها و اختلافات شدیدی در بین اصولگرایان حامی آقای احمدی نژاد انجامید.

دامنه این اختلافات از واکنش برخی از روحانیون بلندپایه نزدیک به جناح اصولگرا تا بخش عمده ای از رسانه های تشکل های حامی آقای احمدی نژاد گسترده بوده است.

فرضیه دوم: محمود احمدی نژاد در پی کنار رانده شدن اصلاح طلبان از تمامی عرصه های قدرت، در پی تسویه حساب درونی در جناح اصولگرا و سپردن مناصب کلیدی به نزدیک ترین چهره های گرداگرد خویش بوده است.

نادیده گرفتن اعتراضات طیف هایی از جناح اصولگرا به اسفندیار رحیم مشایی و گذشتن از این مرحله، می توانسته شرایط را برای چینشی یکدست فراهم سازد و به آقای احمدی نژاد اجازه دهد به رغم خواسته های متفاوت و اختلاف نظرهای موجود در میان جناح اصولگرا، کابینه ای را که خود و همراهانش می خواهند، شکل دهد.

اما ناکامی در گذشتن از این مرحله، موقعیتی به مراتب دشوارتر را برای محمود احمدی نژاد رقم زده است. اکنون او نه تنها با شدیدترین انتقادها از سوی اصلاح طلبان و معترضان به نتایج انتخابات رو به رو است، بلکه باید در مقابل مخالفان و منتقدان درون جناحی خود نیز دست به عقب نشینی بزند و از آن مهم تر، حضور بدون واسطه و علنی رهبر جمهوری اسلامی در چینش اعضای کابینه را به تمامی به رسمیت بشناسد.

فرضیه سوم: به رغم اشتراک نظر و همسویی مقطعی میان آقای خامنه ای و محمود احمدی نژاد بر سر نحوه مدیریت انتخابات و حوادث پس از آن، هر یک هدفی متفاوت را دنبال می کنند و در پی تحقق اهداف خود هستند.

اگرچه در پی اعلام نتایج انتخابات، محمود احمدی نژاد و دولت وی آماج اصلی انتقادها و اعتراض ها بود، اما در پی مداخله آقای خامنه ای در جانبداری مستقیم و آشکار از آقای احمدی نژاد، دامنه انتقادها به سرعت رو به گسترش نهاد و رهبر جمهوری اسلامی را نیز در برگرفت.

ایستادگی در برابر اعتراضات و خودداری از پاسخگویی به خواسته های معترضان مبنی بر ابطال انتخابات و برگزاری انتخابات جدید از سوی آقای خامنه ای موقعیتی جدید و بی سابقه را در دوران سی ساله جمهوری اسلامی پدید آورد که به نظر می رسد در سایه تحولات جدید ابعاد آن بیش از گذشته نمایان می شود.

مداخله مستقیم رهبر جمهوری اسلامی در تعیین مناصبی که حتی نیازمند رای نمایندگان مجلس نیز نیستند، به معنای آن است که حتی فردی که به بنا به تایید آقای خامنه ای رای نزدیک به ۲۵ میلیون نفر یا ۶۳ درصد از رای دهندگان را به دست آورده، قادر نیست خود معاونان و اعضای کابینه اش را برگزیند.

از این منظر، دستور برکناری آقای رحیم مشایی و مقاومتی چند روزه در قبال این دستور، می تواند نشانه ای از یک زورآزمایی زودهنگام پس از انتخاباتی جنجالی برای تصدی همه جانبه تمامی امور قلمداد شود.

مجموعه حوادث، واکنش ها و اقدامات بعدی می تواند نشان دهد که چنین گمانه ای تا چه اندازه به واقعیت نزدیک است.

منازعه همزمان در چند جبهه؟

دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و نتایج اعلام شده آن، موجب شده که عرصه منازعه ای چندجانبه به طور همزمان گشوده شود.

در یک سوی این منازعه، معترضان به نتایج انتخابات به رغم تنوع و گوناگونی در باورها و مطالبات، بر سر موضوعی حداقلی یعنی موثر بودن رای شهروندان در تعیین سرنوشتشان به توافق و اجماعی همه جانبه رسیده اند اما در مقابل، با مقاومت حاکمیت رو به رو هستند.

نحوه برخورد با معترضان، کشته شدن شماری از شهروندان و بازداشت تعداد زیادی از فعالان سیاسی، روزنامه نگاران، حقوقدانان و شهروندان، زمینه های تقویت و پیوستگی بیشتر معترضان را فراهم آورده است.

پیدایش چنین موقعیتی موجب شده که به رغم کاهش تجمعات و اعتراضات خیابانی، اعتراض ها به نتایج انتخابات و اقدامات طرف مقابل، در ابعاد و سطوحی متفاوت چه در میان شهروندان و چه در میان چهره های شاخص سیاسی و مذهبی در داخل و خارج از ایران ادامه یابد.

در مقابل، به نظر می رسد که ائتلاف و یکدستی شکننده ای میان کسانی که خود را پیروز رقابت ها می دانند یا از نتیجه آن اظهار رضایت می کنند، وجود دارد.

تلاش برای از صحنه راندن و بی تاثیر کردن اقدامات معترضان در هر سطحی که باشند، بدون هزینه نیست و پرداخت هزینه جز با در نظر گرفتن منافع ناشی از آن صورت نمی گیرد.

اگر رقابت درونی در این میان به گونه ای رقم بخورد که در یک سو، یک طیف با اتکا به آرا اعلام شده قصد پیشبرد برنامه هایش را داشته باشد و طیف دیگر، در پی اعمال کنترل تمام عیار حاکمیت از راس تا بدنه هرم قدرت باشد، بروز چالش ها و گشوده شدن جبهه تازه ای در این منازعه چندجانبه ناگزیر خواهد بود؛ هرچند تحقق و بروز کامل آن ممکن است به همان سرعتی که در سر باز کردن شکاف نخستین دیده شد، صورت نگیرد.

Friday, July 24, 2009

بازار مسكن آمريكا معكوس مي‌شود

آیا کاهش قیمت مسکن در ایالات‌متحده ادامه خواهد یافت؟ شواهد مربوط به سمت عرضه بازار مسکن دلالت بر آن دارند که قیمت مسکن در ایالات‌متحده به کف خود رسیده و به زودی افزایش خود را از سر می‌گیرد. به نظر مي‌رسد تحليل‌هايي كه مدعي هستند کاهش قیمت‌های مسکن ممکن است تا سال‌ها (و حتی دهه‌ها) ادامه داشته باشد، دچار مشکلاتی جدی است و در آنها برخی از تفاوت‌های موجود بین ملك و دارایی‌هایی که در بازارهای مالی معامله می‌شوند در نظر گرفته نشده است.

نگاه
تجربه ژاپن با ایالات‌متحده قابل‌مقایسه نیست
روند کاهشی قیمت مسکن در ایالات‌متحده به زودی معکوس می‌شود
نویسنده: ویلیام سی. ویتون
مترجم: مصطفی جعفری
آیا کاهش قیمت مسکن در ایالات‌متحده ادامه خواهد یافت؟ در این مقاله ادعا می‌شود که شواهد مربوط به سمت عرضه بازار مسکن دلالت بر آن دارند که قیمت مسکن در ایالات‌متحده به کف خود رسیده و به زودی افزایش خود را از سر می‌گیرد.
در مقاله‌ای که رابرت شیلر ماه گذشته در نیویورک تایمز منتشر کرد، سناریویی ارائه شد و در آن ادعا شد که کاهش قیمت‌های مسکن ممکن است تا سال‌ها (و حتی دهه‌ها) ادامه داشته باشد. اما تحلیل شیلر دچار مشکلاتی جدی است. در این تحلیل برخی از تفاوت‌های موجود بین ملك و دارایی‌هایی که در بازارهای مالی معامله می‌شوند در نظر گرفته نشده است. این غفلت اغلب باعث می‌شود که تنها بر سمت تقاضا، انتظارات و دیگر عواملی که هم حباب قیمتی دارایی را خلق می‌کنند و هم این حباب‌ها را می‌ترکانند، تمرکز شود. به عبارت دیگر سمت عرضه بازار در این تحلیل نادیده گرفته می‌شود. این در حالی است که ملك در زمره دارایی‌های فیزیکی قرار می‌گیرند و نمی‌توان آن را ادعایی که نسبت به یک جریان درآمدی فرضی وجود دارد به شمار آورد.
از آنجا که مسکن یک دارایی فیزیکی است، قیمت آن باید در نهایت برابر هزینه کامل ساخت یا دوباره ساخت آن شود یا از این هزینه فراتر رود (البته این امر زمانی صادق است که بازار می‌طلبد که خانه‌های بیشتری ساخته شود). بنابراین سوال واقعی در بحران فعلی این است که آنچه تعداد واحد مسکونی باید در ایالات‌متحده ساخته شوند و این واحدها تا چه زمانی باید در دسترس قرار گیرند؟ و ب) آیا قیمت‌های فعلی مسکن آن قدر بالاتر از هزینه ساخت یا دوباره ساخت هستند که بتوان انتظار داشت این قیمت‌ها در آینده به طور معنی داری کاهش یابند، بدون اینکه در فرآیند توسعه خللی وارد شود؟
در قرن اخیر، متوسط شکل‌گیری خانوار (household formation) به طور خالص حدود 4/1میلیون در سال بوده است. این در حالی است که سال گذشته، سرشماری‌ها نشان می‌داد که تنها 544000 خانواده جدید در ایالات‌متحده ایجاد شده است. در واقع، در جریان رکود شدید، نوجوان‌ها و جوان‌ها ترجیح می‌دهند که در خانه پدر و مادرشان و مجردها ترجیح می‌دهند که با هم و در یک خانه زندگی کنند و به همین دلیل شکل‌گیری خانوار کند شده است.
به هر حال و با وجود آمار گفته شده، اغلب تحلیل‌گران پیش‌بینی می‌کنند که تا سال 2010 و پس از آن رشد شکل‌گیری خانوار دوباره از سر گرفته شود و به يك میلیون در سال برسد. اگر ما با محافظه‌کاری تمام در نظر بگیریم که در سال باید 200000 واحد مسکونی تخریب و دوباره سازی شوند، می‌توان تخمین زد که اقتصاد ایالات‌متحده در آینده نزدیک سالانه حداقل به 25/1میلیون واحد مسکونی نوساز نیاز خواهد داشت. با توجه به رکود فعلی در ساخت‌وساز، انتظار می‌رود که به زودی سالانه با 750000 واحد کمبود مواجه می‌شویم. با این نرخ، انتظار می‌رود که واحدهای به فروش یا به اجاره گذاشته شده تا سال 2011 در بازار جذب شده و ما با مازاد تقاضا مواجه شویم. می‌دانیم که به طور تاریخی رابطه بین قیمت‌ها با نسبت موجودی انبار به فروش به شدت قوی است. بنابراین تحت شرایط معقول، طی دو سال مجبور خواهیم شد که ساخت‌وساز را به طور قابل‌توجه افزایش دهیم و قیمت‌ها اجبارا به زودی با هزینه ساخت مسکن برابر شده یا از آن فراتر می‌روند.
در واقع حتی اگر شکل‌گیری خانوار نیز رشد نکند، رشد درآمد می‌تواند باعث شود که کاهش قیمت مسکن متوقف شود. با افزایش درآمد، مردم کم و بیش به واحدهای «بزرگ‌تر و بهتری» نیاز خواهند داشت. این امر باعث توسعه دوباره ساخت‌وساز مسکن و اعمال تغییر بر واحدهای موجود می‌شود. برای اینکه در بخش مسکن سرمایه‌گذاری صورت گیرد باید قیمت مسکن افزایش یابد تا هزینه ساخت‌وساز مسکن جبران شود. بنابراین به این شکل است که هزینه ساخت می‌تواند کف قیمت مسکن را ایجاد کند.
اما آیا می‌توان گفت که قیمت‌ها در ایالات‌متحده تا جایی بالای «هزینه ساخت مسکن» قرار گرفته‌اند که در واقع کاهش قیمت‌ها می‌تواند تا دهه‌ها ادامه یابد بدون اینکه قیمت‌ها به هزینه ساخت برسند؟ احتمالا در ژاپن، جایی که ارزش زمین 80‌درصد یا نسبت بیشتری از قیمت املاک را تشکیل می‌دهد، می‌توان این انتظار را داشت، اما در ایالات‌متحده اوضاع فرق می‌کند. اقتصاددانانی چون گلیسر و گیورکو (2005) به خوبی نشان داده‌اند که در بازارهای ایالات‌متحده، حتی در سال‌های اخیر ارزش اغلب خانه‌ها برابر یا زیر هزینه ساخت بوده است. بنابراین اگر قیمت‌ها باز هم کاهش یابند، انگیزه‌ای برای سرمایه‌گذاری در این بخش وجود نخواهد داشت و در نتیجه با یک کمبود شدید در بازار مسکن و در نتیجه با افزایش قیمت‌ها مواجه خواهیم شد. اهمیت در نظر گفتن «سمت عرضه» به خوبی در تجربه ژاپن روشن شد. در این کشور ارزش ساختمان مسکونی از سال 1990 به طور مداوم کاهش یافته است. اما باید در نظر بگیریم که در این مدت، رشد شکل‌گیری خانوار در ژاپن، که قبلا مثبت بود منفی شده است. هر سال، خانه‌هایی که در مناطق روستایی و شهرهای کوچک ژاپن واقعند، ترک شده و همانطور که جمعیت کاهش می‌یابد واحدهای بسیاری خالی می‌شوند. با این حال، در توکیو و دیگر شهرهای بزرگ سرمایه‌گذاری مجدد و ساخت مجدد ادامه پیدا می‌کند. ساخت وساز مسکن در ژاپن با وجود اینکه قیمت‌ها در دو دهه اخیر کاهشی بوده اتفاق می‌افتد، زیرا در این شهرها هنوز 40‌درصد ارزش املاک را ارزش زمین تشکیل می‌دهد و تا زمانی که قیمت زمین همچنان کاهش می‌یابد قیمت مسکن نیز می‌تواند کاهش یابد. به هر حال واضح است که ژاپن و ایالات‌متحده را نمی‌توان مقایسه کرد. ژاپن هنوز به «کف طبیعی قیمت» خود نرسیده و جمعیت آن نیز در حال کاهش است. این در حالی است که ایالات‌متحده در حال رشد است و قبلا هم به این کف رسیده است. بنابراین انتظار می‌رود که قیمت مسکن در ایالات‌متحده ابتدا تثبیت شده و سپس افزایش خود را از سر بگیرد.